دو سال است آمده اینجا. توی بخش «تخلیه ضایعات» یک کارخانه بزرگ کامپیوتری برای ساعتی 12 دلار کار می کند. همسرش که لیسانس اقتصاد دارد توی یک فروشگاه لباس ساعتی 7 دلار میگیرد. زندگی شان سخت است. اما خدا را شکر میکند که از «جهنم» (منظورش ایران است) در آمده است. میگوید همین که مجبور نیست دخترش را 9 ساله شوهر بدهد یک دنیا می ارزد. دخترش الان دوسال است که با «دوست پسرش» زندگی میکند. دخترش هم در یک فروشگاه مدیر است…زندگی سخت ولی قابل تحملی دارد.
در یک از پست های وبلاگ احتمال دارد این داستان را ادامه دهم
مارس 8, 2009 در 11:56 ق.ظ.
هرکس از زندگی یک دید دارد، حتما در آنجا خوشبخت تر است:)
مارس 8, 2009 در 10:24 ب.ظ.
لایک برای صندوقک