موقعیت:
منیره و صندوقک عزیز من را به بازی «بزرگترین ترس زندگی من» دعوت کردهاند
ژانر: کسایی که ادعای مردانگی میکنند و میخواهند نشان بدهند که از هیچچیز نمیترسند
ترس؟ من و ترس؟
از شوخی که بگذریم، در زیر بهچند تا از ترسهای واقعی زندگیام اشاره کردم. دعا کنید این ترسها همیشه ترس بمونه و بهواقعیت تبدیل نشه!
- من از در غربتماندن و شاید همینجا بهپایان رسیدن میترسم. دوست ندارم زندگیام را خارج از کشورم زندگی کنم.
- من از شکست در زندگیام و از روزی که متوجه شوم برای موفقیت خیلی دیر شدهاست میترسم
- من از از دستدادن عزیزانم چه خانواده و چهدوستان میترسم
- من از اشکهای پدرم که تا کنون دوبار جاری شدهاست میترسم
- من از وقتی که مادرم با این همه تحرک و نشاطش خانهنشین شود و محتاج بهکمک دیگری میترسم
- من از روزی که میترسم که نام من بههر دلیلی باعث شرمساری خانوادهام شود
- من از روزی میترسم که بهمن بگویند اجازه بازگشت بهکشورم را ندارم
- من از تحقیرشدن میترسم
- من از ناراحتی دوستانم و اینروزها به ویژه منیره میترسم
در پایان هم ضمن تشکر از دوستانی که من را بهاین بازی دعوت کردند از بامداد، بریر، آزاده و حکیمه برای شرکت در اینبازی دعوت میکنم.
نوامبر 26, 2008 در 5:05 ق.ظ
فداي داداشم بشم
من به خاطر تو هم که شده سعي ميکنم ديگه ناراحت نباشم.
اگه زودتر ميفهميدم دوستاي خوبي مثل تو دارم مطمئنا هيچ وقت اصلا فکر ناراحت شدن به ذهنم خطور نميکرد.
ترسات خيلي منطقي بود
نوامبر 26, 2008 در 5:24 ق.ظ
مرسی که نوشتی
نوامبر 26, 2008 در 10:11 ق.ظ
سلام پویا جان . خوبی؟ از چیزای خوبی می ترسی ها :دی
ممنون که دعوت کردی /
حتما بازی می کنم
قربانت
تا بعد
فعلا
بای بای
:-*
دسامبر 30, 2008 در 8:32 ق.ظ
سلام دوست عزیز
به نظر من ترس ترسناک نیست. این ترس است که به ما قدرت شناخت خدا را
می دهد. ترس از مخلوق بهترین هدیه او به من است.
ارادتمند