Untitled

آگوست 22, 2009
Blogged with the Flock Browser

برای خانه غمگینم

مارس 10, 2009

برای کوچه غمگینم برای خونه غمگینم
برای تو برای من برای هر کی مثل ما
داره میخونه غمگینم
بزن تار همیشه با منو از من قدیمی تر
واسه اونکه تو کار عاشقی میمونه غمگینم
بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته
بزن تار و بزن تار

براه عاشقی بردن به خنجر دل سپر کردن
واسه هرکی که آسون نیست
برای جاودان بودن واسه عاشق دیگه راهی
بجز دل کندن از جون نیست
بزن تا بخونم همینو میتونم
برای کوچه غمگینم برای خونه غمگینم
برای تو برای من برای هر کی مثل ما
داره میخونه غمگینم
بزن تار همیشه با منو از من قدیمی تر
واسه اونکه تو کار عاشقی میمونه غمگینم
بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته
بزن تار و بزن تار 


او عاشق آمریکاست

مارس 8, 2009

دو سال است آمده اینجا. توی بخش “تخلیه ضایعات” یک کارخانه بزرگ کامپیوتری برای ساعتی 12 دلار کار می کند. همسرش که لیسانس اقتصاد دارد توی یک فروشگاه لباس ساعتی 7 دلار میگیرد. زندگی شان سخت است. اما خدا را شکر میکند که از “جهنم” (منظورش ایران است) در آمده است. میگوید همین که مجبور نیست دخترش را 9 ساله شوهر بدهد یک دنیا می ارزد. دخترش الان دوسال است که با “دوست پسرش” زندگی میکند. دخترش هم در یک فروشگاه مدیر است…زندگی سخت ولی قابل تحملی دارد.

در یک از پست های وبلاگ احتمال دارد این داستان را ادامه دهم


پویا به مکتب نمیرفت …

مارس 7, 2009

اینکه میگویند حسنی به مکتب نمیرفت وقتی میرفت جمعه میرفت نقل حکایت من شده که به یک باره به سرم زده پس از مدتی “یک ماه در میان نویسی” به سرم بزند روزانه نویس شوم. به قول قدیمی ها نه به این شوری شوری، نه به آن تلخی تلخی. البته ناگفته نماند که سبک نوشتنم و نگاه نوشتنم و تصمیمم برای نوشتن و مهمتر از همه ماهیت نوشتنم خیلی عوض شده است.

لپ کلام اینکه سلام! :)


!حماقت و حیوانیت

فوریه 1, 2009

فروغ فرخزاد در یکی از مصاحبه‌هایش می‌گوید: (نقل به مضمون)

به من چه مربوط است که تا به‌حال در هیچ شعری واژه «انفجار» به‌کار نرفته است؟ من وقتی می‌بینم دور و برم در حال انفجار است، چطور می‌توانم از استفاده از این واژه در شعرم پرهیز کنم.

حالا شما به من می‌گوید: وقتی اطراف من پر از آدمیانی است که از شرافت و انسانیت عدول می‌کنند، چطور می‌توانم از این دو واژه استفاده نکنم؟


از چه چیزهایی می‌ترسم؟

نوامبر 25, 2008

موقعیت:

منیره و صندوقک عزیز من را به بازی «بزرگ‌ترین ترس زندگی من» دعوت کرده‌اند

ژانر: کسایی که ادعای مردانگی می‌کنند و می‌خواهند نشان بدهند که از هیچ‌چیز نمی‌ترسند

ترس؟ من و ترس؟

از شوخی که بگذریم، در زیر به‌چند تا از ترس‌های واقعی زندگی‌ام اشاره کردم. دعا کنید این‌ ترس‌ها همیشه ترس بمونه و به‌واقعیت تبدیل نشه!

  • من از در غربت‌ماندن و شاید همین‌جا به‌پایان رسیدن می‌ترسم. دوست‌ ندارم زندگی‌ام را خارج از کشورم زندگی کنم.
  • من از شکست در زندگی‌ام و از روزی که متوجه شوم برای موفقیت خیلی دیر شده‌است می‌ترسم
  • من از از دست‌دادن عزیزانم چه خانواده و چه‌دوستان می‌ترسم
  • من از اشک‌های پدرم که تا کنون دوبار جاری شده‌است می‌ترسم
  • من از وقتی که مادرم با این همه تحرک و نشاطش خانه‌نشین شود و محتاج به‌کمک دیگری می‌ترسم
  • من از روزی که می‌ترسم که نام من به‌هر دلیلی باعث شرمساری خانواده‌ام شود
  • من از روزی می‌ترسم که به‌من بگویند اجازه بازگشت به‌کشورم را ندارم
  • من از تحقیرشدن می‌ترسم
  • من از ناراحتی دوستانم و این‌روزها به ویژه منیره می‌ترسم

در پایان هم ضمن تشکر از دوستانی که من را به‌این بازی دعوت کردند از بامداد، بریر، آزاده و حکیمه برای شرکت در این‌بازی دعوت می‌کنم.


همه چیز میزون و خوب!

نوامبر 20, 2008

بیش‌از یک هفته به‌روزکردن وبلاگ به تعویق افتاد. دلیلش هم همان گرفتاری‌های قدیمی من است که ظاهرا دارد رو‌به‌راه می‌شود. تفصیلش بماند برای فرصتی دیگر. فقط بگویم که «همه چیز میزون و خوب است».  جای هیچ نگرانی نیست


ناتوانم اما!

نوامبر 9, 2008

این نیز از برداشت امشب من! یک نفر را ناراحت کردم و کاری کردم که او که تا دو ساعت پیش دوست نزدیک من بود الان فقط از من بخواهد که رهایش سازم. بله! اگر تا این لحظه از عمرم موفقیتی کسب نکرده ام دست کم این توانایی را در راندن دوستانم دارم. می دانید مشکل از کجاست؟ مشکل از اینجاست که بلد نیستم محبتم را منتقل کنم! بلد نیستم حرفهایم را جوری بزنم که برای سایرین سوبرداشت نکنند یا جوری رفتار کنم که بفهمند برایشان اهمیت دارم. همین می شود که شوخی می کنم و به مخاطبم توهین می شود.

امروز ناراحتم, دلم شکسته است, غمگینم. زبانم اما لال شده است. و این لالی از حرف نزدن نیست بلکه از ناتوانی رساندن منظورم است. احساس میکنم زبانم کند است. کلمات اشتباه روی زبانم میچرخند. وقتی میخواهم اصلاحش کنم تازه وضع خرابتر می شود. و اینجاست که مخاطبم برداشتی میکند که منظور من نبوده است و حرف من می شود صحه تمام تصوراتی که از قبل کم و بیش داشته است.

کارم خیلی تمام شده است. اعصابم ناراحت است. فعلا باید چشمهایم را ببندم. فقط خواهش میکنم اگر دوست دارید من را بفهمید آن بخش از حرفهایم را که به نظرتان نامهربانانه است سانسور کنید. اصلا به شان فکر نکنید!  انگار نگفته ام. و البته می دانم که درخواستی است عجیب و مغرورانه و بزرگ. چه کنم اما؟ ناتوانم.


هر پیوندی مبارک است!

نوامبر 8, 2008

همین روزها قرار است یک دوست خوب من به‌خانه بخت برود و من خوشحالم. با این دوست عزیزم خیلی اختلاف نظر دارم اما قلبش پاک است، پاک پاک. و می‌ترسم به‌سرنوشت قلب‌های پاک در این دنیای ناپاک دچار شود.

بگذریم.. نفوس بد نمی‌زنم. عروسیش مبارک. خیلی مبارک


دعوت به بازی! حتما شرکت کنید

نوامبر 8, 2008

با اندکی تاخیر و فراموشکاری و شرمندگی زیاد بابت اون همشهری مهربانم، صندوقک خانم عزیز، دیزرتر محترم، منیره عزیز، اسماعیل خان و حدیث خانم (توئیتر‌نویس محبوب من!)   رو دعوت می‌کنم به بازی «اگر نامرئی بودم». چه کنیم دیگر! از دار دنیا این دوستان نادیده را داریم و بس!.

حتما شرکت کنید! خصوصا دیزتر که مطمئنم یک متن ادبی از این موضوع در بیاورد.